یکشنبه چهارم اسفند 1387
مسافر
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خودرا.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
(( چه آسمان تميزي!))
و امتداد خيابان غربت اورابرد
***
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود.
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
(( دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي!
و اسب، يادت هست،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.
و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد، تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
وهيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود
خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين
گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا ابد
شنيده خواهد شد. ))
***
نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد:
(( چه سيب هاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است. ))
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق، تنها عشق
را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
- و نوشداروي اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
***
و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
***
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
عاشق
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند.
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت رونه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تاره محزوني!
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
***
(( اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست: (( هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزاران سال است
سرود زنده دريانوردي هاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا پيش مي رانم
مرا سفر به كجا بردي؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
***
و در كدام بهار
درنگ خواهي كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
***
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
***
كجاست سمت حيات؟
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.
نگاه مي كردي:
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
***
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
***
ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
اثر گذاشته بود:
(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))
***
شراب را بدهيد.
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
***
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
وايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
***
و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »،
در آن سفر كه لب رودخانه « بابل »
به هوش امدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تربيد تاب مي خوردند.
***
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش « ارمياي نبي »
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
« كتاب جامعه » مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبان درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.
***
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط « لوح حمورابي »
نگاه مي كردند.
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.
***
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب.
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از ساري مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن « جت » ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپر چه ها روان بودند.
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگهاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي آب مي پيوست؟،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.
***
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن « بانيان » سبز تنومند
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
***
من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد ميآيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.
***
صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده « سرنات » شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح « ودا » ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
و فور سايه خود را به من خطاب كنيد.
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف « طور» مي آيد
و از حرارت « تكليم » در تب و تاب است.
***
ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد
ز شاهراه هوا را
شكوه شاه پرك هاي انتشار حواس
سپيده خواهد كرد.
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
***
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع يونجه.
هنوز تاجر يزدي، كنار « جاده ادويه »
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه « هامون »، هنوز مي شنوي:
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صدي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.
***
و نيمه راه سفر، روي ساحل « جمنا »
نشسته بودم
و عكس « تاج محل » را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب، در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چاغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ « مگار »
***
و در مسير سفر مرغ هاي « باغ نشاط »
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
به پاس روشني حال،
كنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
***
من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ بر مي چيد.
من ايستادم .
و آفتاب تعزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
***
در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج، به انتشار تن من،
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود برمي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرونده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود!
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟
***
عبور بايد كرد.
صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور « هيچ » ملايم را
به من نشان بدهيد. ))
سه شنبه دوم مهر 1387
بخشی از خاطرات سهراب
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
مسابقه 10 به 10
امروز اومدم تا شما رو به یه بازی دعوت کنم
بهاره خواهرم منو به این بازی دعوت کرد .
قانون بازی : ده تا چیزی که دوست داری و ده تا چیزی که دوست نداری رو می نویسی و ده نفر رو هم به این بازی دعوت می کنی .
تو وب خو د تون باید بنویسید نه تو بخش نظرات وب من
ارائه نظر نشانگر شخصیت شماست
دوست دارم ها
1. اول از همه دوست دارم حتی یه بار هم که شده مهدی سلوکی عزیز رو از نزدیک ببینم (این روزا ازدور دیدنش هم کار سختیه)
2. دوست دارم حال خیلی ها که حال منو میگیرن رو همون موقع بگیرم (که تو این کار رو دست ندارم)
3. دوست دارم بفهمم سهراب سپهری دقیقا منظورش چیه ؟؟؟؟؟؟
4. دوست دارم یه وبلاگ دیگه با یه موضوع جدید راه بندازم ( وقتش رو ندارم)
5. دوست دارم ادامه تحصیل بدم و شبکه کار کنم
6. دوست دارم مهدی سلوکی هر جا که هست شاد و سلامت باشه
7. بازم دوست دارم مهدی رو از نزدیک ببیینم (این آزرو نمی ذاره چیز دیگه ای بیاد تو ذهنم)
8. دوست دارم کامپیوترم هی عیب کنه ومن هی درستش کنم (باور کنید)
9. دوست دارم کتابای قشنگ و فیلمای خوب رو از دست ندم
10. دوست دارم امسال هم مث پارسال برم مشهد زیارت و قسمت بشه زیارت گاه های دیگه
......
دوست ندارم ها
1. دوست ندارم توی وبلاگی برم که پر از غلط املایی باشه
2. دوست ندارم کسی در باره ام فکر غلط بکنه
3. نه تنها دوست ندارم بلکه خیلی هم بدم میاد کسی بهم دروغ بگه و پشت سرم غیبت کنه یا جلو روم غیبت کنه
4. دوست ندارم خوابای بد ببینم (که می بینم)
5. دوست ندارم کسی از مهدی سلوکی ایراد بگیره
6. دوست ندارم کسی تو گوشیم فضولی کنه (البته خانواده نه فقط دوستام)
7. دوست ندارم کسی تو کارم دخالت کنه (صلاح کار خویش خسروان داند)
8. دوست ندارم به اجبار جایی برم که دوست ندارم
9. دوست ندارم کسی برام تصمیم بگیره
10. دوست ندارم هوا اینقدر گرم باشه که آدم جرات از خونه بیرون رفتن رو بکنه
.........
دعوت شده ها
1. آرزو عزیز(تا مهدی هست زندکی باید کرد)
2. سعیده و مهدیه عزیز (مهدی سلوکی زیبا ترین ستاره آسمان هنر)
3. احمد عزیز
4. حدیث و حسام عزیز(بیا سوته دلان گرد هم آییم که درد سوته دل ، دل سوته داند)
5. بهنام عزیز
6. مرضیه عزیز
7. آفتاب ایرانی عزیز
8. یافا عزیز
9. میلاد عزیز
10. ابلیس عزیز (قبرستون)
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
نتیجه حدس تصویر
بله دوستان همتون درست حدس زده بودین
شماره 2 :**استاد سهراب سپهری** هستند
وبقیه افراد
شماره های 1 و6 و4 خواهر های ایشون
همايوندخت، پريدخت و پروانه.
شماره 5 : برادر ایشون منوچهر
وشماره های 3 و 7 رو باور کنین دقیقا نمی دونم
احتمالا شماره 3 آقای بیوک مصطفوی درست نمی دونم
دوشنبه هفدهم تیر 1387
حدس تصویر
یه سلام طلایی
این بار باید به سوال من جواب بدید
کدام یک از افراد حاضر دراین تصویر "***سهراب سپهری ***" می باشد؟؟؟
ارایه نظر نشانگر شخصیت شماست
تو آپ بعدی نه تنها "*** سهراب سپهری ***" بلکه تمام افراد رو معرفی کنم!!!
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
نقش
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
از میان برده است طوفان نقشهایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک 
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
وهم
جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
مرغ معمادیر زمانی است روی شاخه این بید |


یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
ببینین سهراب چقدر قشنگ برای نازی نامه می نویسه
تهران 2 مرداد
نازی وقتها گذشت و ما نگاه کردیم و از جنس تنهایی شدیم . درخت را که بلد شدیم ، حرف از یادمان رفت . خرد چند قدم بالاتر از لال شدن است از خرد دست بشوییم و حرف بزنیم . از لیوان آب ، از جنگ ویتنام ، از کوچه های لندن ، از خود شماره 24 که در Stanhope Gardens منزل دارد . و از چیزهای دیگر ، مثلا از All best که در پای نامه خانم Hughes زندگی می کند . و تنها همسایه اش آدم دورافتاده ای است به نام Yours . وقتی با تو گفت و گو دار ، کودکی اشیاء به من برمی گردد . دنیا ساده می شود . و حزن سادگی مرا تا شیطنت ، تا طنز بالا می برد . آن وقت دلم می خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه های خوب قاطی کنم دلم می خواهد درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شده اند . یا بروم لب دریا و Pibroch را برای آقای Ted Hughes بنوازم.
این جور وقتها من از خود زندگی پهن ترم و دستم به همه ریگهای دنیا می رسد . این جور وقتها من ناهار را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم .
معمولا روی پلّه های جمعه می نشینم . و ¾ قناری را می شنوم . من برای زندگی ، خودم را اندازه گرفته ام . یک پنجره و نیم طول خوشی های من است .
.... در مورد ترجمه شعرها به زبان انگلیسی امّا چیزهایی می پرسم :
1- شعرها در یک مجموعهء جدا چاپ می شود یا در یک نشریه یا اینکه در متن یکAnthology جا می گیرد ؟
2- آیا شعرها تنها از کتاب حجم سبز انتخاب شده ؟ و اگر چنین است بهتر نیست از شعرهای گذشته هم نمونه هایی بیاید ؟
3- می توانم ترجمه ها را قبل از چاپ ببینم ؟ می دانم ترجمه ها خوب است ولی یک چیز هست . گاهی در یک شعربا نقاط مبهمی روبه رو هستیم . مثلا : در حجم سبز شعری است به نام «و پیامی در راه» ، کریم امامی این شعر را ترجمه کرده است . آنجا که گفته ام : من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دلها را با عشق سایه ها را با آب ...
در ترجمه این جور آمده است :
I shall tie all the eyes to the sun , all the hearts to love , all the shadows water و ...
منظورمن از (سایه) تصویر در آب است . شاید به جای shadow بهتر می بود Reflection یا کلمه ای معادل آن به کار می رفت . مترجم تقصیری ندارد . من واژه «سایه» را با این معنی به کار گرفته ام .
4- دنیا چه جور جایی است ؟
5- وزن تنهایی من بیشتر است یا انتشارات Penguin ؟
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
هنر قلم سهراب کیف کنین
توکیو 12 ژانويه 1960
از پدرم نامه ای داشتم : نخستین نامه اش . در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان ، آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانوادهء خود شده باشم . و در پی این اندیشه ، بیزاری از خویشتن و نومیدی و سردی بی پایان . به راه هنر پایی نهاده ایم و بگیر که گامی چند رفته ایم . گامی چند و راهی بی انجام . و بینگار که دو سه گامی دیگر نیز فرا رویم ، تازه از آنانی که در افق این راه گمشده اند بس به دور ، در هنر پایگاهی بلند یافتن هیچ ، به کجا باید رسید تا خشنودی پدری که دیده به راه ما دارد فراهم آید ؟ هنوز بدین رویا چشم نگشوده ، شور تماشا را از دست داده ایم . نامه پدرم و در پی آن این پندار ، و من گریستم .
یکشنبه پنجم خرداد 1387



سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
من ز پای جان گشودم رشته ی دلبستگی ها / تا مگر دستی زنم در داامن وارستگی ها
با بریدن ها رل از آشوب دریا شست ساحل / موج بی آرام شد پیوسته از پیوستگی ها
گرمی و شوری ندارد ساز سیل از تنب رفتن / نغمه جویی را روان کرد اشکم از آهستگی ها
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
غزلیات سهراب سپهری :
اسباب عیش نیست به کاشانه ی جهان / می برد کاش سیل فناخانه ی جهان
خون می خوریم خون دل خویش همچو خم / تا پا نهاده ایم به میخانه ی جهان
مستی درد دارد و در پی خمار غم / نوشیده ایم باده ز پیمانه ی جهان
غم ماند و عمر رفت ، دریغا که هیچ سیل / این نقش را نشست ز ویرانه ی جهان
جز نقش های در هم رویا چه دیده ایم / ما را به خواب می کند افسانه ی جهان
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
حتما براتون جالبه که سهراب غزل هم می نوشته اون هم دو تا دفتر ولی بعد با بیوک مصطفوی و سبک شعر نیما آشنا می شه واز اون به بعد شعر نو می نویسه و غزل ها رو می سوزونه و به گفت ی خودش "آنچه می نوشتیم شعر نبود"
البته چند تایی غزل باقی مونده که در آینده براتون می نویسم.



پنجشنبه یکم فروردین 1387
عید سهراب
سلام به همگی
عید تون مبارک
سال نوتون هم مبارک
واون یکی عیدتون هم مبارک

پر های زمزمه
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر
نا تمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف
تشنه ی زمزمه ام
مانده تا مرفغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چلچله ی سال
تشنه ی زمزمه ام؟
بهتر آن است که بر خیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم

نظر یادتون نره

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

سهراب در سن ۳۰ سالگی

پورتره ای که سهراب از خودش کشیده

یک کاریکاتور از سهراب
به هر حال چه خوشتون اومده باشه یا نه باید باید باید نظر بدید
شنبه هجدهم اسفند 1386
جالب های خواندنی درباره ی سهراب سپهری :
جالب های خواندنی درباره ی سهراب سپهری :
سهراب در باره خودش می گوید:
v من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام .شناسنامه ام درست نیست . مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر (6اکتبر ) به دنیا آمده ام . درست سر ساعت دوازده . مادرم صدای اذان را می شنیده است . در قم زیاد نمانده یم . به گلپایگان و خوانسار رفته ایم . بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشته ام . دوران خرد سالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود . میان جهش های پاک و قصه های پاک نوسان داشت با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم . و خانه بزرگ بود . باغ بود . و همه جور درخت داشت . برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود.
v من قالی بافی را یاد گرفتم . وچند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم . دیوار را خوب می چیدم . طاق ضربی را درست می زدم . آرزو داشتم معمار شوم . حیف دنبال معماری نرفتم .
v در خانه آرام نداشتم . از هرچه درخت بود بالا می رفتم از پشت بام می پریدم پائین . من شر بودم . مادرم پیش بیینی می کرد که من لاغر خواهم ماند . من هم ماندم . ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم . روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدتی سواری کردیم . دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم . از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم . چه کیفی داشت . شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم . تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم . تمرین خوبی بود . هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود .
v شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید . هوای صبح را میان فکر هایم می کشاند . در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم . به پوست درخت دست کشیدم . در آب روان دست و رو شستم . در باد روان شدم . چه شوری برای تماشا داشتم . اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم . هوای تاریک و روشن مرا اهل مرقبه بار آورد . تماشای مجهول را به من آموخت .
v من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها می خواندند ، من هم می خواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند . روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر کفت : «نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید .» مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم .
v من از خیلی چیزها می ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ ، از مدیر مدرسه ، از نزدیک شدن به وقت نماز ، از قیافه ی عبوس شنبه ، چقدر از شنبه ها بیزار بودم . خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز میشد . عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود . شب که میشد در دورترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم .
v در دبستان از شاگردان خوب بودم . اما مدرسه را دوست نداشتم . خود را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم . بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم .صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می دادم . وقتی که در کلاس اول دبستان بودم، یادم هست یک روز داشتم نقاشی می کردم ، معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد و گفت :«همه ی درس هایت خوب است تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی. » این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم . با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم . ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم . هنوز یک بیت آن را به یاد دارم :
زجمعه تا سه شنبه خفته نالان / نکردم هیچ یادی از دبستان .
v تا هجده سالگی شعری ننوشتم . این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم . من دیر بزرگ شدم . دبستان را که تمام کردم ، تابستان را در کارخانه ی ریسندگی کاشان کار گرفتم . یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمی دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیان ها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم . راستش را بخواهید ، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم . وقتی میان مزارع راه می رفتم ، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم . اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند . منطق من ساده و هموار بود . روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال می کردم . اداره ی کشاورزی مزد مرا می پرداخت .
v در دبیرستان ، نقاشی کار جدی تری شد . زنگ نقاشی نقطه ی روشنی در تاریکی هفته بود . میان همشاگردی های من چند نفری خوب نقاشی می کردند . شعر می گفتند . خط را خوش می نوشتند . درشهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده اند .با همشاگردی ها به دشت ها می رفتیم و ستایش هر انعکاس را تماشا می کردیم . سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلائی بود .







